زمین و آسمان «مکه‏» آن شب نور باران بود

 و موج عطر گل در پرنیان باد مى‏پیچید

 امید زندگى در جان موجودات مى‏جوشید

 هوا آغشته با عطر شفا بخش بهاران بود

 شبى مرموز و رؤیایى

 به شهر«مکه‏» مهد پاک جانان دختر مهتاب مى‏خندید

 شبانگه ساحت «ام القرى‏» در خواب مى‏خندید

 زباغ آسمان نیلگون صاف و مهتابى

دمادم بس ستاره مى‏شکفت و آسمان پولک نشان مى‏شد

 صداى حمد و تهلیل شباویزان خوش آهنگ

 به سوى کهکشان مى‏شد

دل سیاره‏ها در آسمان حال تپیدن داشت

 و دست باغبان آفرینش

در چنان حالت سر  «گل آفریدن‏» داشت.