شب نور باران
زمین و آسمان «مکه» آن شب نور باران بود
و موج عطر گل در پرنیان باد مىپیچید
امید زندگى در جان موجودات مىجوشید
هوا آغشته با عطر شفا بخش بهاران بود
شبى مرموز و رؤیایى
به شهر«مکه» مهد پاک جانان دختر مهتاب مىخندید
شبانگه ساحت «ام القرى» در خواب مىخندید
زباغ آسمان نیلگون صاف و مهتابى
دمادم بس ستاره مىشکفت و آسمان پولک نشان مىشد
صداى حمد و تهلیل شباویزان خوش آهنگ
به سوى کهکشان مىشد
دل سیارهها در آسمان حال تپیدن داشت
و دست باغبان آفرینش
در چنان حالت سر «گل آفریدن» داشت.
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۱۱/۱۹ ساعت 10:41 توسط گروه آموزشي ادبيات فارسي متوسطه بافق
|
ادبی آموزشی